" امید "





شب،
مانند پرده ای سیاه...
کل شهر را گرفته است...
و شاعری...
با قلمش...
ستاره هایی درخشان...
از جنس امید به تصویر می کشد...

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

" زمستان "



زمستان...
هوای دلش که ابری شود...
با چشمانی مه گرفته...
برف می بارد...
برفی،با هیاهوی سکوت،در کوچه های بی کسی...
ظاهرش خندان...
اما...
در دل این سپید دانه های نجیب ،اشک ریزان است...
کافی ست ،حریر زعفران رنگ خورشید، دلگرمش کند...
می بارد و....می بارد و....می بارد..تا....
.
.
.
برای دوباره روییدن ،بهار تنهاست...
تنها دلگرمی اش...
اشک های مروارید گونی ست ...
که از چشمان بی غبار زمستان جاریست...

.
.
.غم انگیز است ، اما...
زمستان هر چه بیشتر ببارد...
بهار ،رنگین تر جوانه می زند...

۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

" باران "


و باز هم باران . . . 




اما انگار...
دیگر "باران "به رنگ گذشته نیست...
زیبا تر شده...
ترنمش روح را بیشتر می نوازد...
...
ببار باران..
ببار...
.
.
.

۰ نظر ۴ موافق ۰ مخالف
*********************

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

" سعدی "

*********************
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان