پشت دیوار سکوت

پشت دیوارهای سکوت،کلبه ای ساخته ام از جنس رسوایی...

پشت دیوار سکوت

پشت دیوارهای سکوت،کلبه ای ساخته ام از جنس رسوایی...

پشت دیوار سکوت

**هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم...**

****************************************

فکرش را هم نمی کردم...
روزی...
فروزنده ی شمعی باشم...
که گرمی بخش کلبه ایست...
از جنس رسوایی(ام)...
.
.
.
اما...
.
.
.
امیدوارم،نور این شمع را ،تنها یک نفر دیده باشد.


****************************************




۰۱
تیر



وقت رفتن است...

وقت کوچ کردن بهار...

آب و قرآن و سبزه را بیاورید...

بهار ما ، مسافر است...

هوا ، هوای بدرقه...

هوا، هوای اشکهای جاری است...

وقت رفتن است...

موسم وداع با قناری است...


بهار ما ، خموش و مست...

 کوله ای پر از اقاقی در دست...

می زند قدم ، در فضای کوچک حیاط ما...

و می کند مدام ، نوازشی غریب ، سبزه ها و گلبن دلشکسته را...

ماهیان حوض کوچکم ، شنا چه بی قرار می کنند...


آه...

به گوش می رسد ، صدای سوتک قطار...

لحظه ی عزیمت است...

ای بهانه ای برای زندگی ، بهار من...

تو می روی و دست های سرد و خسته ام...

پشت پای تو آب می ریزند...

و من...

تا به انتهای کوچه ی قدیمی همیشگی...

بی رمق به زیر لب ...

می نوازم این غزل به سادگی:

" یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش           می سپارم به تو از چشم حسود چمنش "



                                                                                                " بهار........ "







  • بهار ........
۲۵
خرداد



امشب انگار...

به چشمم اثر خوابی نیست...

آسمان، از پس قاب پنجره...

محو تماشای من است...

چتر نورانی مهتاب...

نگاهم را به نگاه ماه گره می زند...

چه خاموش است...

این کوچه ی مهتابی ما...

و چه بی تاب است...

این دل نازک غمگینم...

و چه بارانی ست، امشب...

.

.

.

چشم زمان پلک نمی زند...

ساعت اتاقم خوابیده، قدم نمی زند...

چه یلداست امشب...

چه یلداست ، همه شب ...

و چه پاییز است، همه فصل...

چشم در راه بهارم...!



                                                                                            " بهار........"


******


شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد...




  • بهار ........
۱۸
خرداد


 من سکوت خویش را گم کرده‌ام!
لاجرم در این هیاهو گم شدم


من، که خود افسانه می‌پرداختم،
عاقبت، افسانه‌ی مردم شدم!


ای سکوت، ای مادر فریادها،
ساز جانم از تو پرآوازه بود،


تا در آغوش تو راهی داشتم،
چون شراب کهنه، شعرم تازه بود.


در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یادها


من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت، ای مادر فریادها!


گم شدم در این هیاهو، گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من؟


گر سکوت خویش را می‌داشتم
زندگی پر بود از فریاد من!


                                         " فریدون مشیری "



سکوت را باور دارم...

معجزه می کند...

" بودن همیشه در فریاد نیست..."

گاهی برای بودن...

باید با چشم سخن گفت و با زبان فقط نگاه کرد...!!

کار آسانی نیست...

سکوت را می گویم...

مرد می خواهد...!!!!!!

.

.

.

مرد می خواهد ، به جای آنکه حرفهایت را اقرار کنی...ساکت باشی...

مرد می خواهد ، بجای آنکه خشمت را فریاد بزنی...سکوت کنی...

.

.

.

سکوت را باور دارم...

این معجزه ی خاموش...

حرفها را جور دیگری حکایت می کند...


  • بهار ........
۱۱
خرداد

 

 

 

چون طفل که از خوردن داروست پریشان 

 با دوسـت پریشانم و بی‌دوسـت پریشان 

 

" علیرضا بدیع "

 

 

کس نداند که مرا با که سر و کار افتاد

 گر چه در عشق ازین واقعه بسیار افتاد

 

غره بودم به شکیبایی و خود بینی عقل

برق عشق آمد و در خرمن پندار افتاد

 

شوق غالب شد و وجدم به خرابات کشید

 لاجرم ولوله در خلق به یکبار افتاد

 

حُسن در مکتب عشق آمد و بر لیلی تاخت

سوز در سینـه ی مجنون گرفتار افتاد

 

یار سرمست به بازار برآمـد روزی

 راز سربسته ی ما بر سر بازار افتاد

 

مکن ای دوست ملامت که چو من بسیاری

 از عبادتکده ناگاه به خمـار افتاد

 

طعنه ی خلق و جفای فلک و جور رقیب

همه سهل است اگر یـار وفادار افتاد

 

به قضا تن ده و بی فایده مخروش ای دل

 همه تدبیر بود بیهده چون کار افتاد

 

کعبه آسان ندهد دست زیارت کردن

سیر پای آبله در بادیه دشوار افتاد

 

سر ازین ورطه نزاری نبری تن در ده

چاره ای نیست که این حادثه ناچار افتاد

 

             

                                                                                                " نزاری قهستانی "

 

 



                                                               

 

 

  • بهار ........
۰۴
خرداد

مثل کبریت کشیدن در باد ، زندگی دشوار است ...
من خلاف جهت آب شنا کردن را ، مثل یک معجزه باور دارم ...
آخرین دانه ی کبریتم را ، می کشم در این باد ...
هر چه باداباد...!
" سهراب سپهری "





دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد


ای عشق از آتش ، اصل و نسب داری
از تیره ی دودی ، از دودمان باد


آب از تو طوفان شد ، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد


هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد


هفتاد پشت ما ، از نسل غم بودند
ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد


از خاک ما در باد ، بوی تو می آید
تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد


                                                                         " قیصر امین پور "

  • بهار ........
۲۸
ارديبهشت




با منِ بِرنو به دوشِ یاغیِ مشروطه خواه

عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه

 

بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟

با منِ تنها تر از ستارخانِ بی سپاه

 

موی من مانند یال اسب مغرورم سپید

روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه

 

هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق

کُنده ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه

 

کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود

یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه

 

آدمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدن

آدم ست و سیب خوردن آدم  ست و اشتباه

 

سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند

"دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه"

                                                                                    

                                                                                                      " حامد عسگری "



  • بهار ........
۲۱
ارديبهشت



 

هر که آید گوید:

گریه کن تسکین است

گریه آرام دل غمگین است

چند سالی است که من میگریم

در پی تسکینم

ولی ای کاش کسی میدانست

چند دریا بین ما فاصله است

من و آرام دل غمگینم...

 

 



 
 

 

  • بهار ........
۱۴
ارديبهشت


مرا قضاوت نکن رفیق !!!
تو فقط چهره ام را میبینی...




" مهربان باش و قضاوت نکن "

مجلس میهمانی بود:
پیرمرد از جایش برخاست تا به بیرون برود……
اما وقتیکه بلند شد، عصای خویش را برعکس بر زمین نهاد…..
و چون دسته عصا بر زمین بود،تعادل کامل نداشت……
دیگران فکر کردند که او چون پیر شده،دیگر حواس خویش را از دست داده و متوجه نیست که عصایش را بر عکس بر زمین نهاده….
به همین خاطر صاحب خانه با حالتی که خالی از تمسخر نبود به وی گفت:پس چرا عصایت را بر عکس گرفته ای؟؟؟
پیرمرد آرام و متین پاسخ داد: زیرا انتهایش خاکی است نمیخواهم فرش خانه تان خاکی شود….
مواظب قضاوتهایمان باشیم……



  • بهار ........
۰۷
ارديبهشت


کاش دستانم آن قدر بزرگ بود که می توانستم چرخ و فلک دنیا را به کام تو بچرخانم... "








در چشمهایشان که خیره می شوی
راز تلخی را می بینی
مدتهاست
بار غم را بسته اند..
حسرت بازیهای کودکی
در دلهای کوچک شان
داغ مانده است ..
رویاهای شیرین
در جور روزگار
خاموش وخالی مانده اند..
بست نشین پیاده روها هستند
یا
سرچهارراهها دخیل بسته اند..
واژه اوقات فراغت
شوخی تلخی بیش نیست
شبها خسته بخواب میروند
وقت نمی کنند
رویا ببینند..
شادیهای کودکی را
به گریه های فردایشان
میفروشند..
همیشه
با پاهای کوچک شان
بدنبال آینده میدوند..
کودکان کار را میگویم
آنان
که شاید
توجه ساده ما
روزی فردایشان باشد..
                                                                      
                            

                                                                                       " عبدالله خسروی "




  • بهار ........
۲۹
فروردين


چند روزی ،فارغ از هیاهوی زندگی با خود خلوت کردی...
روزه ی آیینه گرفتی تا غیر او ، کسی را نبینی ...
چادری از نور بر سر کردی ، تا دررکاب دیگر عاشقان آسمانی شوی...
و حال شب آخر است...



  • بهار ........