" بید مجنون..."






جاده بید مجنون

تابستان بود. غروب بود و هوا به سمت خنکی می رفت. اما هنوز آفتاب پیدا بود. توی پارک پر از درخت بود. برگها سبز سبز بودند. سبز پررنگ. جاهایی از پارک را گل کاری کرده بودند. هر کس از آنجا می گذشت، بوی گل توی مشامش می پیچید و برای لحظهای او را از خود بیخود می کرد. مرتضی و نرگس مدتها بود که با هم نیامده بودند پارک. آنها وقتی وارد پارک شدند فواره های حوض های بزرگ روشن شد. صدای فش قش آنها پیچید توی گوش مرتضی و نرگس.

توی چهره ی هر دوی آنها خطوطی پیدا شده بود. موهایشان جو گندمی شده بود و کم کم درد پیری داشت توی کمر و پاهایشان نفوذ می کرد. با وجود سنشان کیپ تا کیپ هم راه می رفتند. از میان راههای باریکی که میان درختان بید مجنون بود آهسته آهسته می گذشتند. آنجا خلوت ترین قسمت پارک بود. فقط تک و توکی آدم روی نیمکت های آنجا نشسته بودند که بیشترشان یا تازه زن و شوهر بودند و یا نامزد.

از جاده ی بید مجنونها بیرون آمدند و به قسمت وسیعی رسیدند که فقط صدای بچه ها می آمد، آنجا زمین بازی بچه ها بود. آنجا پر بود از بچه های ریز و درشت. کوچکترهایشان با پدر و مادرشان بودند و بزرگترهایشان توی زمین بازی رها بودند و با هر وسیله ای که دوست داشتند بازی می کردند. نرگس، همانجا، نیمکتی خالی به چشمش خورد: «بیا همینجا بشینیم مرتضی. من خسته شدم»

مرتضی برای چند ثانیه نگاهش روی صورت نرگس خشک شد و بعد نشست. نرگس به بازی کردن بچه ها خیره شده بود. صورتش پر از خنده شده بود. اما خودش متوجه نبود. مرتضی داشت او را نگاه می کرد. اما باز هم متوجه نبود. نرگس توی حال خودش بود و داشت توی خودش کیف می کرد که مرتضی گفت: «به خاطر بچه ها گفتی اینجا بشینیم؟»

نرگس جا خورد. خنده از صورتش محو شد. رنگش سرخ شد، گفت: «نه... خسته شده بودم. یه کم پاهام درد گرفته بود.»

مرتضی چند بار سرش را تکان داد و چیزی نگفت.

بعد از چند دقیقه، باز نرگس بچه ها را تماشا کرد. اما دیگر به آنها خیره نشد. سعی می کرد که احساسش دیده نشود. مرتضی سرش را پایین انداخت و به زمین خیره شد.

نرگس هنوز بچه ها را تماشا می کرد. مرتضی دلش به حال نرگس سوخت. دلش به حال خودش هم سوخت. دستی به موهای جو گندمی اش کشید و با خجالتی که از چشمانش بیرون میزد گفت: «اگه دلت می خواد بلند شو بریم پیش بچه ها »

نرگس خوشحال شد و گفت: «بازم نتونستی احساستو قایم کنی.» مرتضی خجالتش ریخت، خندید و گفت: «منم که میدونم تو هم دل تو دلت نیست.»

هر دو به سمت بازی بچه ها رفتند. وقتی میان بچه ها رسیدند توی آنها گم شدند. توی همهمه و غوغایشان، شیطنتهایشان، بازی هایشان. مرتضی گفت: «حالا مردم نگن اینا واسه چی اومدن.» « خوب بگن، مگه این همه پدر و مادر نیستن که پیش بچه هاشونن؟ خوب همه فکر میکنن ما هم پدر و مادر یکی از این بچه هاییم. »

مرتضی سرش را پایین انداخت و گفت: «تازگیها به خودمون نگاه کردی؟ اینو میدونی که دیگه قیافه مون به پدر و مادرا نمی خوره. نرگس سکوتی کرد و گفت: «خب بذار فکر کنن پدر بزرگ - مادربزرگیم.»

آنها میان بچه ها قدم می زدند. صدای بچه ها ذهنشان را نوازش می داد. ورجه وورجه ی آنها روی دلشان چنگ می کشید، مردی دست دو تا از بچه هایش را گرفته بود و داشت وارد زمین بازی می شد. وقتی مرتضی و زنش را دید لبخندی زد و به آنها سلام کرد: «شما کجا اینجا کجا؟ شما که میراث خوار ندارین!»

هر دو دوست داشتند زمین دهان باز کند و آنها را در خود ببلعد. او همسایه ی آنها بود. آقا مرتضی گفت: « نه... میدونین... همین جوری... گفتیم همین جوری بیایم... اومدیم که... اومدیم...»

مرد همسایه که به دقت به جمله های آقا مرتضی گوش نمی کرد رفت میان حرف های او و گفت: «به خدا این دو تا بچه منو بیچاره کردن.»

بچه ها دست خود را از دست پدرشان رها کردند و دویدند میان زمین بازی، پدرشان با صدای بلند گفت: «مواظب خودتون باشینا۔»

بعد گفت: «خانمم سپردتشون دست منو و گفته مبادا یه مو از سرشون کم شه. به خدا شما نمی دونین چقدر بچه سخته. از صبح تا شب دور از جون دارم سگ دو می زنم برای همین دو تا بچه ریغو. والله خوش به حالتون، شما شانس دارین که بچه ندارین. یعنی قدرشو بدونین. والله من بعضی وقتا حسرت شما رو می خورم.»

نرگس و مرتضی از همان اول به صحبت های او گوش می کردند. مثل کسانی که جنایتی کرده باشند سرشان پایین بود و لام تا کام حرف نمی زدند. وقتی مرد همسایه داشت میرفت سراغ بچه یشان گفت: «من با اجازتون میرم دنبال این توله ها.»

آنها سرشان همان طور نیمه پایین بود. هر دو خنده ای مصنوعی کردند و زیر لب گفتند: «به سلامت»

بعد از رفتن او آنها با خجالتی که هنوز از رنگ چهره یشان معلوم بود بیرون رفتند. دیدند که هنوز آن نیمکت خالی است، اما دیگر آنجا ننشستند. با همان سرعتی که راه می رفتند، دوباره رفتند توی جاده ی بید مجنون، نرگس می دانست که مرتضی هنوز خجالت زده است. مرتضی هم می دانست که نرگس هم حال و روزش مثل حال و روز خودش است. هر دو دست همدیگر را گرفتند. مرتضی گفت: «حالا نمی خواد دیگه بهش فکر کنیم. اتفاقی نیافتاده که.»

نرگس گفت: نره به همه ی ساختمون بگه آبرومونو ببره.»

برای لحظه ای خشم به جان مرتضی افتاد: «مگه قتل کردیم خانم؟ مگه جنایت کردیم؟ بره بگه. بره هر چی دلش می خواد بگه. مگه چی میشه؟» «آخه مسخره مون می کنن. دستمون میندازن. مردمو که می شناسی. منتظر یه سوژه ن.

مرتضی دستش را از دست زنش کشید بیرون. روی یک نیمکت خالی نشست و با دو دستش روی موهایش دست کشید، نرگس کنارش نشست و گفت: «عصبانی نشو؛ برای قلبت خوب نیست.»

« آخه خانم من ، آدم که نمی تونه همه ش بشینه دهن مردمو نگاه کنه ببینه چی میگن که. یه عمره کار ما همین بوده، اصلا به کسی چه که ما می خوایم چی کار کنیم. اصلا من دوست داشتم تا آخر شب وایسم اونجا و بچه ها رو نگاه کنم. به کسی چه مربوطه » «گفتم انقدر حرص نخور؛ برا قلبت خوب نیست.»

هر دو چند دقیقه ای ساکت شدند. بعد از آن نرگس، با لحنی آرام، شروع کرد به صحبت کردن: «تو فکر می کنی من خودم کم از حرف مردم ضربه خوردم. خودت شاهدی که ما چه کارهایی دوست داشتیم بکنیم و برای حرف مردم نکردیم، اما من میگم حیف نیست که با وجود این آب و هوای خوب و مناظر قشنگ بیایم اعصاب خودمونو خورد کنیم؟»

مرتضی با لحنی که کمی آرام تر شده بود گفت: «آخه دیگه خسته شدم نرگس. به خدا خسته شدم. اگه حرف مردم نبود همون سال می تونستیم شریفو از پرورشگاه بیاریم. اما این مردم چی گفتن؟ خودت بگو. چې گفتن؟ این بچه پرورشگاهیه. این إله، این بله. هنوز که هنوزه دارم حسرتشو میخورم. خودت بگو! حالا که بزرگ شده آقا نشده، تو وقتی می بینیش به خودت نمی گی کاش ما بزرگش کرده بودیم؟»

نرگس با آرامش، اما دل شکسته گفت: «تو رو خدا داغ دلمو تازه نکن. بیشترش تقصیر منه. بیشتر فامیلای من بودن که سعی می کردن منصرفم کنن. آخرشم اگه یادت باشه این من بودم که قبول نکردم.» «چقدر دوندگی کردیم که از پرورشگاه بگیریمش. اما آخرش. اون جوری.

نرگس با بغضی که سر از گلویش در آورد گفت: «مث سگ پشیمونم.»

مرتضی در یک آن حالش تغییر کرد و مچ دسته نرگس را گرفت. با صدای نرم و آهسته ای گفت: «مگه تقصیر تو بوده عزیزم؟ ما هر کاری که توی زندگیمون کردیم با هم کردیم.»

وقتی نرگس چند قطره اشک روی صورتش نشست، مرتضی دستمالی از جیبش در آورد و روی گوندهای نرگس کشید. نرگس سرش را روی شانه ی مرتضی گذاشت. مرتضی آرام سر او را نوازش کرد و گفت: «دیگه گریه نکن عزیزم. یه روز با هم اومدیم پارک که خوش باشیم. نباید خودمون به خودمون زهرش کنیم.»

هوا تاریک شده بود، چراغ های پارک را روشن کرده بودند. آنها هنوز روی همان نیمکت نشسته بودند. داشتند با هم زیر نور زرد چراغ حرف می زدند. مرتضی حرف های گذشته را وسط کشیده بود. نرگس هم با اشتیاق با او همراهی می کرد. مرتضی گفت: «یادته اولین باری که با هم رستوران رفتیم چقدر خندیدیم؟»

با این که این خاطره را بارها برای هم تعریف کرده بودند، باز نرگس از ته دل قهقهه زد و گفت: «انگار اون شب همه چی دست به دست هم داده بود که ما از خنده روده بر شیم. چقدر اون مرد چاقه غذا خورد. راستی تو یادته چند پرس خورد؟» «چهار پرس خورد، دقیقا چهار پرس»

نرگس کمی صدای خنده اش پایین آمد و گفت: «اون گارسونه رو بگو. بیچاره سینی غذا از دستش افتاد و رفت دوباره برامون غذا آورد.»

این بار مرتضی قهقهه ای زد و گفت: «توقع داشتی همونارو جمع می کرد میداد به خوردمون؟» نرگس زد زیر خنده و گفت: «نه. اما خوب گناه داشت طفلی»

مرتضی چیزی یادش آمد، ابروهایش بالا رفت و چشم هایش گشاد شد: «اون زن و شوهره رو بگو. انقدر بچه شون جیغ زد که آخر سر صدای یه زنه دراومد.» «زنه چی گفته که بهشون برخورد و بلند شدن رفتن؟» گفت: خوب بچه تونو ادب کنین که این جور جاها گریه نکنه خانم.»

هر دو با هم خندیدند و مرتضی گفت: «آخه فکر نمی کرد که نوزاد شیش هفت ماهه این حرفا سرش نمی شه؟»

ساعت از نیمه شب هم داشت می گذشت. وقتی میرفتند، پارک خلوت شده بود. از توی جاده ی بید مجنون می گذشتند، دستشان توی دست هم بود و با قدم های آهسته از آن نیمکتی که خالی شده بود دور می شدند.


بهمن 1390


۷ موافق ۰ مخالف
اشعار انتخابی عالی بودند..
شعر خلیل فوق العاده.
:)
ساعت دو و ربع بعد از یمه شب
متن هم خیلی زیاد بود :)
صادقانه-نوشت
عالی بود ... لذت بردم از خوندنش :))))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
*********************

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

" سعدی "

*********************

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان