پشت دیوار سکوت

پشت دیوارهای سکوت،کلبه ای ساخته ام از جنس رسوایی...

پشت دیوار سکوت

پشت دیوارهای سکوت،کلبه ای ساخته ام از جنس رسوایی...

پشت دیوار سکوت

**هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم...**

****************************************

فکرش را هم نمی کردم...
روزی...
فروزنده ی شمعی باشم...
که گرمی بخش کلبه ایست...
از جنس رسوایی(ام)...
.
.
.
اما...
.
.
.
امیدوارم،نور این شمع را ،تنها یک نفر دیده باشد.


****************************************




" چه بی تاب است این چشم ، برای لحظه دیدار..."

پنجشنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۰۰ ب.ظ

هنوز چشمانم به کم دیدن خو نکرده اند
چگونه معنا کنم برایشان مفهوم ندیدن را...




چو دریایی پر از طوفان ، دلم در جنب و جوشست و
نفسهایم چنان تند است که آرامی ندارد سینه سردم
به یاد نرگس مستش در این سرما ، نفس هایم مجسم می کند او را
خیالم در پی ترسیم چشمانش ، چنان بهزاد محو رنگهای بوم نقاشیست
چه افسونی نهفته در صدایش ، چه آهنگی نوازد فرم لبهایش
که گوشم غیر از آهنگ خوش آوای گفتارش نمی فهمد
چه بی تاب است این چشم ، برای لحظه دیدار
که بی پاسخ گذارد ، نگاه مات مردم را
چه در سر دارد این دل برای لحظهء دیدار
چه بی پروا شده چشمم که دنبال نگاه اوست
نمی بیند مگر خون را میان اشکبارانش
چه شوقی دارد این پاها برای رسیدن تا وعده گاه یار
چه آشوبیست در دل ، چه غوغاییست در سر
که با کوچکترین تک تک ساعت هراس و شور و غوغایش فزون گردد
چه می گوید دلم با خود
چه خواهد گفت در لحظهء دیدار
که خود داند ، زبان الکن شود
و بس سنگین شود لبها به حکم لحظهء دیدار
چنان سنگین که حتی ، ندارد یارای خندیدن
ندارد تاب گفتن را
تو انگاری که زندانیست زبانم ، میان دیوار دندانها
از آن بدتر گلویم چون بیابان خشک و بی آبست
و می سوزد ز گرمای نگاه مهرآسایش
ز دل دیگر نگو، که چون سیری میان سرکه می جوشد
خدایا ، پروردگارا ، چه حال است این؟
چه حال است این که همچون تکه چوبی خشک و بی جانم
نفسهایم همه تکرار اسم اوست
ولی افسوس ندارد زبانم یارای گفتن را
چه خمری دارد آن چشمش خدایا
که ساغرگونه می بیند همه جانم نگاهش را
و گیسویش چنان زنجیر پیچیده به گرد دست و پاهایم
ندارم قدرتی حتی که یک لحظه بیاندیشم به غیر او
نه دارم پای رفتن را ، نه دارم تاب ماندن را
چه خاکی برسر افشانم ، چه گویم لعنت دل را
چه سازم حریق شعله ور در سینه ام را
مگر چشمم رسد فریاد
مگر چشمم بگوید با نگاه او ، که من قد جهانی دوستش دارم


                                                                                            "غیاث الدین مشائی"


  • بهار ........

نظرات  (۲)

  • رویای صورتی :::
  • عالی مثل همیشه:)
    عکساتون همیشه خاص و زیباست
  • امیر بهزادپور
  • انتخاب بسیار عالی بود..
    بسیار زیبا، لذت بردم

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی